پرنده مردنی است پرواز را به خاطر بسپار

دوشنبه 2 آذر 1394 ساعت 13:12

من حسرت مرگ را 


در روزهایی که چشمهایم از شوق زندگی


 درخشان بودندچشیده ام 


بوی متعفن خواستن 


با گشودن پنجره ی دستانم بسوی نیستی


از گرداگرد زندگیم پرید


و اسطوره ی من 


زنی شد که عشق را 


در گودال تنش سنگسار کرد


نظرات (7)
شنبه 14 آذر 1394 ساعت 11:15
درود
12هم شد
به روز شدم
دعوتید
هماره انوشه بزی
پاسخ:
درود گرامی به دیده منت
امتیاز: 0 0
شنبه 7 آذر 1394 ساعت 13:31
حرف مردم مانند موج دریاست
اگر در مقابلش بایستی
خسته ات می کند !!
و اگر با آن همراهی کنی
غرقت می کند !!
قرار نیست که همه آدمها شما را درک کنند
و این اشکالی ندارد .
آنها حق دارند نظر دهند و شما
کاملا حق دارید آنرا نادیده بگیرید .
پاسخ:
البته اگر بتونن مردم اینو درک کنن
امتیاز: 0 0
جمعه 6 آذر 1394 ساعت 00:18
گرچه این شعر با حسرت مرگ شروع نموده و با سنگسار به پایان رسیده است ... اما در میانه ی آن حسرت و این سنگسار ... و در لایه های پنهان شعر ... احساس نیازی سرشار از شور زندگی
مهربانانه و زیستنی عاشقانه موج می زند ...
پاسخ:
کاش همه مثل شما بودند انوقت دنیا همون بهشتی میشد که دنبالشیم
امتیاز: 0 0
جمعه 6 آذر 1394 ساعت 00:01
سلام بر مهنذس گزامی وشاعر ارجمند ...
خیلی ممنون ...
ما که کسی نیستیم گرامی که با گوشه ی چشم کسی را ببینیم یا نبینیم ... خداوند نظرش به شما باشد ان شا الله ... زیرا ... هوالبصیر بالعباد است ... ما که هیچ ... چون واقعا هیچیم ... اما نظر سایر انسانها و نظر روزگارهم ...اهمیت چندانی ندارد ... مهم نظر خداوند است ... وشاعر هم گفته است :
یارب نظر تو برنگردد ... برگشتن روزگار سهل است ...مثل حضرت یوسف که در چند نوبت روزگار او برگشت ... اما چون نظر خداوند از او بر نگردیده بود ... شد عزیز مصر ...
**

تحلیل عالیجناب بر عکسها ... بسیار عالمانه و شایان توجه بود ... ممنون ...
از خداوند متعال مسالت داریم پرتویی از آرامش وعده داده به ذکر نامش را ... هدیه فرماید به شما ... بیش از پیش ...
پاسخ:
وقتی شما میگویید حتما همینگونه است
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 4 آذر 1394 ساعت 20:44
در سمت توام
دلم باران ، دستم باران
دهانم باران ، چشمم باران
روزم را با بندگی تو پا گشا می کنم ...
هر اذانی که می وزد
پنجره ها باز می شوند
یاد تو کوران می کند ...
هر اسم تو را که صدا می زنم
ماه در دهانم هزار تکه می شود ...
کاش من همه بودم
کاش من همه بودم
با همه دهان ها تو را صدا می زدم ...
کفش های ماه را به پا کرده ام
دوباره عازم توام ...
تا بوی زلف یار در آبادی من است
هر لب که خنده ای کند از شادی من است
زندگی با توست
زندگی همین حالاست...
زندگی همین حالاست...

"محمد صالح علاء"
پاسخ:
سپاس از حضور گرمتان
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 4 آذر 1394 ساعت 16:01
چه بضاعت فاخری نهفته در سادگی کلامتان نازنین بانو
چه سادگی پر صفایی که میکشاندمان به این سو...

شکسته نفسی فرمودین.. سادگی کلامتان لبریزه طراوت است..
بس دلنشین و گوارا - همیشه باشین ... همیشه بمانید
پاسخ:
درس میگیرم در حضور بزرگوارانی چون شما
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 3 آذر 1394 ساعت 21:56
بغضی که سرریز شود عجب نجوای دل شکنی سر می دهد !


بغض سنگین مرا دیوار می فهمد فقط
جنگجویی خسته از پیکار می فهمد فقط
زندگی بعداز تورا آن بی گناهی که تنش
نیمه جان ماندست روی دار میفهمد فقط
سعی کردم بهترین باشم... نشد، درد مرا
غنچه ای پژمرده در گلزار می فهمد فقط
غیر لیلا رنج مجنون را نمی فهمد کسی
آنچه آمد بر سرم را یار می فهمد فقط
ای گلم هرکس که محوت شد مرا تحقیر کرد
حس عاشق بودنم را خار می فهمد فقط
حرف بسیار است اما هیچکس همدرد نیست
جای خالی تورا مهتاب می فهمد فقط
حرف دکترها قبول ، آرام میگیرم ولی
حرف یک بیمار را بیمار میفهمد فقط
تنشه ی یک لحظه دیدار تو ام...حال مرا
روزه داری لحظه ی افطار می فهمد فقط

بانو ! دل پر از شوق رهایی ست ولی ممکن نیست - زیباست که دلتنگی نیازی به زبان شعر ندارد ..
پاسخ:
ممنون دل آرام جان
از اینکه هستی و نوشته های ساده و بی سروته مرا میخوانی سپاس اما خوب چه میشود کرد بضاعت قلم ما هم همینقدر است و حضور دوستان بزرگواری چون شما جرات بازگشت را میدهد
امتیاز: 1 0
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.