X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
پرنده مردنی است پرواز را به خاطر بسپار

یکشنبه 8 آذر 1394 ساعت 09:47

امروز ازآن روزهایی است که هرچقدر فکر کنم بازهم به جایی نمیرسم 

درست مثل کسی که معلق مانده بین باور و بی باوری

بودن یا نبودن را بکار نمیبرم شاید بخاطر اینکه اصلا بودن یا نبودنی وجود ندارد

امروز همه چیز و همه کس در حال تجزیه شدن است 

به هرکس و هر چیز نگاه میکنم ماندنی نیست در برابر چشمانم نیست میشود

و از همه مهمتر باور من است که درحال تجزیه شدن است

به ناپایدارترین حالت ممکن رسیدن خطر تجزیه شدن خودم را هم به همراه دارد

امروز درست یا نادرست باید الکی بردارم و همه چیز را الک کنم 

حتی خودم 

نظرات (22)
دوشنبه 7 دی 1394 ساعت 14:15
آتش عشق تو در جان خوشتر است
جان ز عشقت آتش‌افشان خوشتر است

هر که خورد از جام عشقت قطره‌ای
تا قیامت مست و حیران خوشتر است

تا تو پیدا آمدی پنهان شدم
زانکه با معشوق پنهان خوشتر است

درد عشق تو که جان می‌سوزدم
گر همه زهر است از جان خوشتر است

درد بر من ریز و درمانم مکن
زانکه درد تو ز درمان خوشتر است

می‌نسازی تا نمی‌سوزی مرا
سوختن در عشق تو زان خوشتر است

چون وصالت هیچکس را روی نیست
روی در دیوار هجران خوشتر است

خشک سال وصل تو بینم مدام
لاجرم در دیده طوفان خوشتر است

همچو شمعی در فراقت هر شبی
تا سحر عطار گریان خوشتر است

"عطار"
امتیاز: 0 0
شنبه 5 دی 1394 ساعت 19:49
می‌ترسیدم عاشقت شده باشم
مثل زمین
که می‌ترسید زیرِ برکۀ کوچکی غرق شود
و آسمان
که می‌دانست یک شب ، پرنده‌ای
تمام بادهایش را به مسیرِ دیگری می‌بَرد

می‌ترسیدم
و عشق در تمامِ خواب‌هایم می‌غلتید
می‌ترسیدم
و ملافه‌ها حالتِ تهوّع داشتند

گاهی
برای ترسیدن دیر می‌شود
آنقدر که دست‌هایت را
با تمامِ پنجره‌ها باز می‌کنی
و یادت می‌رود از هر زاویه‌ای پرت شوی
دوباره به آغوش خودت برمی‌گردی

خودت را به خواب بزن
پیش از آنکه ناچار شوی
برای خودت قصه‌های تازه ببافی
از اتفاق‌هایی که هرطور می‌افتند
باید بشکنی...

"لیلا کردبچه"
پاسخ:
عالی عالی عالییییییییییییییییییییییییییییییییی
امتیاز: 0 0
شنبه 5 دی 1394 ساعت 15:07
زندگی در بردگی شرمندگی است
معنــی آزاد بودن زندگــی است
ســر که خـــم گردد به پای دیگــران
بر تن مــــردان بــود بــار گــران
بندة حق در جهـــان آزاده اســت
مســت وی فارغ زجام و باده است خلیل الله خلیلی
پاسخ:
چقدر شرمنده ایم ما چقدر شرمنده شدم با خواندن این شعر
امتیاز: 0 0
جمعه 4 دی 1394 ساعت 22:13
سلام بر مهندس ارجمند ...

شما که با معرفت هستید و این برای ما اظهر من الشمس است ... اما کم یا زیاد فرقی نمی کند ... شیرینی معرفت مثل شیرینی خرماست ... و یک مثل می گوید : خرما چه یک کله و چه صد کله ... خرما خرماست ... و انسان با معرفت ... با معرفت ...

به یادتان هستیم ...زیرا نیکی و نیکان فراموش نمی شوند ... همانگونه که بد ها و بدیها در ذهن می مانند ...

پاسخ:
شما بزرگوارید
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 3 دی 1394 ساعت 14:20
عشق همچون آب ، “زلال” است
همچون رود ، “جاریست “
و همانند جوی راه خویش را از دل سختترین سنگها پیدا خواهد کرد .
عشق دلیل نمی خواهد که خود دلیل است .
می بارد ، می شوید .
“آمدنش”، نه به اراده توست
و “رفتنش” ؛ محال است .
شیاری بر وجودت می گذارد ؛ “عمیق”
اگر آمد و جاری نشدی ، اگر بارید و خیس نشدی ، اگر رفتی و تمام شد ! حتی خطی بر وجودت نگذاشت ،
بگذار و بگذر ! که این عشق نیست .
عشق تنهایت نمی گذارد ، در لحظه لحظه های وجودت جاریست .
“عمیق” است ، “شدید” است ، تا اوج رویایت می برد .
رهایت نمی کند .
می ترسی از “نفوذش” ، می گریزی از “عمقش”،
و شیرین است ، لحظاتی که می دانی :
” در نگاه او ، تو بهترینی
و در تمام لحظات او جاری هستی”.
و به یاد بسپار :
“در تمام هستی ، همیشه تاریخ ، هر عاشقی ، سعادت معشوق را می طلبد ؛ حتی با نثار جان خویش ،
و این ، “شهادت” است”.
و همیشه بدان : عشق “سرمایه” نیست ؛ “سعادت” است ...
پاسخ:
بسیار زیبا
امتیاز: 0 0
یکشنبه 29 آذر 1394 ساعت 20:38
پاییزان هم گذشت ... به بازی برگ و باد ...

پاییز مان که چنین سپری شد ... معلق در فضای بی وزنی ...نه آسمانی بودیم ... و نه زمینی ...
تا زمستان مان چه باشد ... سپید برفی یا سیاهی ذغالی ؟...
پاسخ:
شما قطعا سپیدی برف
امتیاز: 0 0
یکشنبه 29 آذر 1394 ساعت 19:06
ما نمیتوانیم خواست دیگران را برآوریم . . .
باید به ندای درون گوش سپرد . . .
جامعه . . .
خانواده . . .
دوستان . . .
و رفقا . . .
هیچ کدام نمی دانند چه باید کرد . . .
تنها خودمان از آن آگاهیم . . .
و تنها ما می توانیم راه درست را برگزینیم . . .
پس هم اینک . . .
آغاز کن . . .
باجدیت بسیار .. باید کوشید . . .
از موانع بسیار باید گذشت . . .
و قضاوتهای بسیاری را باید نادیده گرفت . . .
و هم پیش داوری ها را . . .
اما تو می توانی آنچه بخواهی بدست بیاوری . . .
اگر . . !
به سختی بکوشی . . .
پس هم اینک آغاز کن . . .
تا زندگی ات همان باشد که می خواستی . . .
تا زندگی ات عاشقانه باشد . . !؟

"""یلدای زندگی مبارک باد"""
پاسخ:
یلدایتان مبارک
امتیاز: 0 0
دوشنبه 23 آذر 1394 ساعت 18:43
من از شب ها ی تاریک بدون ماه می ترسم
نه از شیر و پلنگ ، از این همه روباه می ترسم

مرا از جنگ رو در روی در میدان گریزی نیست
ولی از دوستان آب زیر کاه می ترسم

من از صد دشمن دانای لا مذهب نمی ترسم
ولی از زاهد بی عقل نا آگاه می ترسم

پی گم گشته ام در چاه نادانی نمی گردم
اصولأ من نمی دانم چرا از چاه می ترسم

اگر چه راه دشوار است و مقصد ناپدید ،
اما !
نه از سختی ره ، از سستی همراه می ترسم

من از تهدیدهای ضمنی ظالم نمی ترسم
من از نفرین یک مظلوم ، از یک آه می ترسم

من از عمامه و تسبیح و تاج و مسند شاهی
اگر افتد به دست آدم خود خواه می ترسم

مرا از داریوش و کوروش و این جمله باکی نیست
من از قداره بندان مرید شاه می ترسم

نمی ترسم ز درگاه خدای مهربان ،
اما !
ز برخی از طرفداران این درگاه می ترسم

چو " کیوان " بر مدار خویش می گردم
ولی گاهی از این سنگ شهاب و حاجی گمراه می ترسم ...
پاسخ:
درود بر شما من واقعا این شعر رادوست دارم انتخاب بجا و عالی بود
امتیاز: 0 0
یکشنبه 22 آذر 1394 ساعت 22:11
روزی کسی به خیام خردمند ، که دوران کهنسالی را پشت سر می گذاشت گفت : شما به یاد دارید دقیقا پدر بزرگ من ، چه زمانی در گذشت ؟!

خیام پرسید : این پرسش برای چیست ؟

آن جوان گفت : من تاریخ درگذشت همه خویشانم را بدست آورده ام و می خواهم روز وفات آنها بروم گورستان و برایشان دعا کنم و خیرات دهم و...

خیام خندید و گفت : آدم بدبختی هستی ! خداوند تو را فرستاده تا شادی بیافرینی و دست زندگان و مستمندان را بگیری تا نمیرند تو به دنبال مردگانت هستی ؟!...

بعد پشتش را به او کرد و گفت مرا با مرده پرستان کاری نیست و از او دور شد ...

اندیشمند کشورمان ارد بزرگ می گوید : « کاویدن در غم ها ما را به خوشبختی نمی رساند » .

و هم او در جایی دیگر می گوید : « آنکه ترانه زاری کشت می کند ، تباهیدن زندگی اش را برداشت می کند » .

امیدوارم همه ما ارزش زندگی را بدانیم و برای شادی هم بکوشیم ...
پاسخ:
در این مملکت به همه یاد داده اند که باید بدبخت باشید گریه کنید به مرگ فکر کنید تا خدا دوستتان داشته باشد سخت است تفکرات پوسیده را عوض کردن اما خوب تلاش که میشود کرد ممنون از نوشته بسیار زیبا و به موقعتان
امتیاز: 0 0
شنبه 21 آذر 1394 ساعت 20:48
عاشق شدم و عشق مرا بد نام کرد
داروغه شنید و مرا زندان کرد
در خلوت زندان به خود نالیدم
عاشق شود آنکس که مرا عاشق کرد ...

هر دم به بهانه ای تو را یاد کنم
افسرده دلم به یاد تو شاد کنم
بی تو دل من چو کلبه ای خاموش است
با یاد تو این خرابه آباد کنم ...
پاسخ:
زیبا بود سپاس گرامی
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 18 آذر 1394 ساعت 12:20
چقدر زیبا تصویر سازی کردین .. فرار برای رهایی

هرچند گاهی آدمی دوست دارد که چهار چنگولی بچسبد به زمنی ریشه بزند و قرار را بر فرار ترجیح دهد...
پاسخ:
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 17 آذر 1394 ساعت 21:34
گاهی آدمی از سقف یک اندوه خیالی حلق آویز می شود...
گاهی از خویشتن خویش می ترسد و شجاعت بودنش را از دست می دهد .. از چگونگی تصمیماتش متحیر و مبهوت می ماند
میدانی ؟ من روزهایی نمی خواهم باشم اما فرار موجودی هیولایی و عظیم الجثه ای می شود که مدام و مدام و مدام افکرام را چون سایه قدم به قدم تعقیب می کند..
آری ! گاهی چشمانت رد می گیرد و می رسد به قلاب لوستر و عمیق نگاهش می کند بی طناب و ریسمان ، به صندلی از یک سقف اندوه خیالی حلق آویز می شود !
پاسخ:
درست نمیدانم اما فکر کنم زندگی جایی میان این اندوه ها سرش را روی بالش تنهایی گذاشته و منتظر است که بیایی و صدایش کنی شاید پنجره فردا نگاه لبریز از التماسش را نثارت میکند تا دستهایت را بسویش ببری و با هزاران امید آن را بگشایی نمیدانم شاید این فرار مقدمه ای باشد به سوی رهایی
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 17 آذر 1394 ساعت 20:27
درود ...
بلی بانوی پرواز نازنین ... کد گذاری شده سایت وبلاگم ...
انشالا در اینده رمز و کد رو تقدیم حضورتان خواهم نمود...
عذر خواهی می کنم
پاسخ:
ممنون عزیزم نیازی نیست من برای خودم و روابط با دیگران اصولی دارم که تا همین حدش برای این رابطه کافیست اگر در آینده وبلاگتان بدون رمز قابل خواندن بود حتما خواهم آمد در غیر اینصورت عذر بنده را بپذیرید
امتیاز: 0 0
دوشنبه 16 آذر 1394 ساعت 09:11
درود و سلام.
امروز درست یا نادرست باید الکی بردارم و همه چیز را الک کنم

حتی خودم .
الک کردن لازمه ی زندگی است.
پاسخ:
باید هر چند یکبار در اندازه روزنه های الک هم تجدید نظر کرد
دوست گرامی متاسفانه نتوانستم در وبلاگ شما نظر بگذارم بنابراین اینجا مینویسم
درود برشما دوست گرامی
خوب ملتی که دوست دارند تمسخر شوند را باید مسخره کرد وقتی کمپین نخریدن خودرو راه می اندازند بعد برای گرفتن وام لب و لوچه اشان آب می افتد بدون اینکه بفهمند چه کلاه گشادی سرشان رفته کلی هم احساس زرنگی میکنند یا اینکه اینقدر درک ندارند که بابا جان دولت عربستان به هر نوعی شما را مسخره و تحقیر میکند این ملخ خورهایی که زمان شاه پادشاهشان برای شاه ایران عربی میرقصید و دست اورا میبوسید تا بلکه گوشه چشمی به آنها داشته باشد حالا مامورهایش به نوجوانتان تجاوز میکند و..........
ای بابا استاد گرامی این ملت سالهاست خودش خودش را به تمسخر گرفته پس دولت مردان همان میکنند که ما با خود میکنیم
پس بخندیم و بخندیم وبخندیم
امتیاز: 0 0
یکشنبه 15 آذر 1394 ساعت 20:16
ﺍﻧﮕﺸﺘﻬﺎﯼ ﺩﺳﺘﻤﺎﻥ ...
ﯾﮑﯽ ﮐﻮﭼﮏ ،
ﯾﮑﯽ ﺑﺰﺭﮒ ،
ﯾﮑﯽ ﺑﻠﻨﺪ ،
ﯾﮑﯽ ﮐﻮﺗﺎﻩ ،
ﯾﮑﯽ ﻗﻮﯼ ،
ﯾﮑﯽ ﺿﻌﯿﻒ ...
ﺍﻣﺎ ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺭﺍ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ ...
ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺭﺍ ﻟﻪ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ ...
ﻭ ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺗﻌﻈﯿﻢ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ ...
ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﯾﮏ ﺩﺳﺖ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ﻭ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ...

#ﮔﺎﻩ # ﻣﺎ # ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ،
ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺑﻮﺩﯾﻢ ، ﻟﻬﺶ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ...
ﻭ ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﭘﺎﯾﯿﻨﺘﺮ ﺑﻮﺩﯾﻢ ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﯿﭙﺮﺳﺘﯿﻢ ...

ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ،
ﻧﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﻨﺪﻩ ﻣﺎﺳﺖ ,
ﻧﻪ ﮐﺴﯽ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﺎ ،
ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺁﻓﺮﯾﺪ ...
ﺑﺎﻫﻢ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ،
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﻟﺬﺕ ﯾﮏ ﺩﺳﺖ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﯿﻔﻬﻤﯿم .....
پاسخ:
بسیار زیبا سپاس از همراهی همیشگیتان
امتیاز: 0 0
یکشنبه 15 آذر 1394 ساعت 11:22
درود
ممنونم از حضور و نظر لطفتون
معمولا بی نظر جایی نمیرم
فقط به روز شدنتون رو خبر بدهید
هماره انوشه بزی
پاسخ:
امتیاز: 0 0
جمعه 13 آذر 1394 ساعت 19:25
میدانی بانو ؟ هیچ بهشتی برای من و تو مامن امنی نخواهد بود وقتی که اشتباه آدم را در تن حوا رقم زدند و ما رانده شدگان زندگانی چنان در اندوهی عظیم شیرجه زده ایم که الفت و آرامش هیچ واژه ای یارایی تسلای خاطر نیست .
میدانی بانو ؟ ما پشت تقویم ها گم شده ایم .. و سالها و ماهها و روزها چونان صدای ناهنجار دری پیر و فرسوده در امتداد نگاه بهت زده امن ضجه میزند
پاسخ:
این بدترین مجازات است برای گناهی که نکردیم راهی که نرفتیم و کلامی که نگفتیم
گرامی متاسفانه نتوانستم وارد وب لاگ شما بشوم از قرار رمز گذاری شده ؟؟؟؟؟؟؟
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 11 آذر 1394 ساعت 20:31
گاهی باید بازگشت . . .
گذشته را کاوید . . .
مروری بر خود داشت . . .
دنیای را نگریست . . .
و الکی برداشت . . .
چیزهایی را الک کرد . . .
تا که زدوده شود دل . . .
تا که آرام گیرد قلب . . .
تا که پاک شود تن . . .
تا که سپید شود جان . . .
گاهی . . .
باید برگشت . . !!!؟

پاسخ:
با الک کردن موافقم لازم است که کسی برود کسی بماند لازم است که برگردیم نگاهی کنیم و گاهی بگذریم
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 10 آذر 1394 ساعت 20:16
میدانی بانو آدمیزاد هیچوقت از دست خودش خلاص نمیشه. بخصوص وقتی خودش رو ساخته باشه.... میدونی که؟ یک سری افکار و خاطرات تواما مثل ارواح سرگردانی با تو خواهند بود که می خواسته اند با تو بمانند یا در تو بمیرند، همین حس غریب است که خلاصی را ناممکن می کند؛...

میبخشی ناز بانو. با موبایل وارد مجازستان شدن مثل چپیدن از پنجره. است... راحت حرف نمیزنی که حرفهات تکه و پاره شنیده میشه... مثل کامنت. الان من!


بر میگردم
پاسخ:
چشمهایم را که میبندم هی مرور میشوند گاهی کلمه ای حرفی که به گوشم میرسد با زچشمهایم پر میشوند از اشکهایی که سالهاست انبارشان کرده ام در کاسه چشمانم بله نازنین خلاصی ممکن نیست
فکر کنم هیچوقت نتوانم با این موبایل چهار تا کلمه حسابی بنویسم اما شما مثل همیشه عالی نوشتید
امتیاز: 0 0
دوشنبه 9 آذر 1394 ساعت 10:37
درود
ممنونم از حضورتون و ای کاش نظرتون
هماره انوشه بزی
پاسخ:
بر روی چشم این روزها کمی گرفتارم اطاعت امر خواهدشد
امتیاز: 0 0
دوشنبه 9 آذر 1394 ساعت 09:35
امروز باید الک بردارم ...
پاسخ:
شما هم
امتیاز: 0 0
یکشنبه 8 آذر 1394 ساعت 13:52
درود
خواندمتان
فلسفه و احساس رو به هم آمیختید

به روزم
دعوتید
هماره انوشه بزی
پاسخ:
ممنون گرامی
امتیاز: 1 0
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.