X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
پرنده مردنی است پرواز را به خاطر بسپار

یکشنبه 27 دی 1394 ساعت 14:00

یک روزهایی دلت لک میزند برای نوشتن


برای ریختن تمام دار و ندارت روی این کاغذ سفید


برای فشردن این مداد سیاه میان پنجه های گرگرفته ات


یک روزهایی دلت لک میزند برای هوایی شدن


برای یک لحظه  بی دغدغه نفس کشیدن


برای لمیدن میان خاطرات خوب


برای آنکه روزی حضورش آرامش خاطرت بود


برای بودنش برای بودنت


امروز من دلم لک زده برای همه خوب بودنها

نظرات (5)
شنبه 3 بهمن 1394 ساعت 10:52
با این دوست عزیز موافق نیستم بانو ..
به شخصه کامنتهایی که از شما در این مدت دریافت نموده ام. مرتبط و در نوع خود واقعا دقیق و عالی نوشته شدند...

پستهاتون رو هم همیشه میخونم.. ساده ،شیوا و روان در ذهن جاری می شوند.. موفق باشین .
پاسخ:
درود برشما دوست خوب
ممنون از لطفتون خواندن مطالب پربار و عالی دوستان به خصوص شما ذهن را پویا میکند
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 1 بهمن 1394 ساعت 19:50
به روشنای اشراق آفتاب
چه بی ادعا .. غروب غرور مرا فهمید !
به جرأت زمین
چه صادقانه از تلخی زمان ترسید ...
میان تاریکی
چو یک عصای کهنه .. سرشار از شعور رفتن بود
میان بغض غضب زده ی بودن و نبودن من
مثال یک مذهب .. یک آئین
یگانه ترین مکتب رسیدن بود .
به راستی که او .. کلام آخر بود ..!
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 29 دی 1394 ساعت 20:09
همه ی دنیای زندگی ما و ارزش عمر دنیایی ما . . .
برای بودن و بودنهاست . . .
و با بودنهاست که همه چیز معنا می شود . . .
حتی عشق . . !!
پاسخ:
بودن یا نبودن مسئله این است
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 29 دی 1394 ساعت 20:06
و رسیدن ، یعنی رها شدن ... یعنی گریز لحظه ها ...
یعنی مرگ ! مرگ یعنی اولین میلاد ... میلاد عاشقانه زیستن ، بودن و ماندن.
– بی هیچ هراس – ماندن روی زمین بدون آرزوی پرواز ... مرگ یعنی تولد بوی خاک !
یعنی به زمینی بودن بالیدن و شاید آن روز تمام پرنده های عاشق به
موریانه ها حسرت بخورند و ابرها فاصله را فریاد کنند .
باورت می شود که خورشید از داغ دوری خاک می سوزد ؟

"کیانا وحدتی"
امتیاز: 0 0
یکشنبه 27 دی 1394 ساعت 21:02
دلت لک می زند که جفت پا بپری توی چاله پر آب . بدون توجه به داد و بیداد های مادر
دلت لک می زند از میله جدا کننده چمن وسط خیابون بپری آن ور
بی توجه به بوق های رانندگان عصبانی
دلت لک می زنه کفشهای کتونی ات رو بپوشی و یه دوچرخه برداری بزنی بیرون . با موهای دو گیس بلندی که بافتی و انتهاش هم یه روبان روبان قرمز با کلی جینگل مینگل بستی !
چند روز پیش که داشتم بر میگشتم خونه هوا تقریبا تاریک و یا میشه گفت نیمه تاریک بود ... یهویی هوس کردم رو جدول جوی آب راه برم. مثل زمانهایی که یه دخدر بچه پونزده شونزده ساله بودم.. و حواسم نبود که دو تا خاانمی که توی پارک هستند با دقتی تمام نگاههم میکنن .. اما خب یک لبخند بهشون هدیه کردم
کسی چه میدونه شاید انها هم یاد گذشته شان افتادن و دوست داشتن تجربه کنن ..

تابستون شب بود توی پارک خانمی رو دیدم که تاب سواری میکرد و همسرش داشت هل میداد ... بماند که تا مارو دید سریع جمع و جور کرد اما این نکته خیلی پر رنگ هست که همه آدمها دوست دارند یک کارهایی رو مجدد تکرار کنن .. چون یک جای دلشان لک بر میداره ... باید کاری کرد ، باید حرفی نوشت .. قهوه ای دم کرد .. دوستی را دعوت نمود خلاصه باید کاری کرد ...
پاسخ:
آخ که دقیقا مثل من گاهی وقتی این لک زدنهای دلم زیاد میشه دل را میزنم به دریا و میشم مثل قدیما
سبز باشی و پایدار عزیز گرامی
امتیاز: 0 0
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.