پرنده مردنی است پرواز را به خاطر بسپار

دوشنبه 13 اردیبهشت 1395 ساعت 09:26

امروز صبح مثل همه روزها سوار ماشین خطی شدم. صدای راننده در هیاهو و ازدحام 

خیابان گم شده بودو گاهی صدای یکی از آنها که مقصد را اعلام میکرد از لابه لای جیغ بوق

ماشین به گوش میرسید. 

بالاخره نفر چهارم هم سوارشد و آقای راننده با غرولند همیشگیسوار ماشین شد.

داشتم به تابلوهای تبلیغاتی که در میدان نصب شده بود و تقریبا با همین

متن در تمام شهر دیده میشود نگاه میکردم .

(( کم باشد اما حلال باشد.)) (( کارمیکنم پس هستم.))

 راننده تقریبا میانسال با دستهایی سیاه و چهره ای تکیده پول خردهایی را که داشت 

در دستش میچرخاند سرفه های کوتاه وعصبی . هر چند دقیقه با حرص دستش را روی بوق 

فشار میدادو زیر لب لیچاری بار بقیه میکردو مدام بینی اش را بالا میکشید. انگار تمام حرصش

را سرگاز ماشین در میاورد حتی پشت چراغ قرمز هم مدام گاز میداد. باز هم تابلوهای تبلیغاتی

(( سختی است که مرد را تمام میکند.)) و من همچنان:

 به کارگران اخراجی ؛ حقوقهای پرداخت نشده؛ راننده عصبی که کم مانده بود سکته کند

 و در کنار همه اینها به اختلاسهای میلیاردی ؛ دزدی های شیکو پیشرفته

 و اینهمه عدالت اجتماعی فکر میکنم.

نظرات (2)
دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 ساعت 13:29
و این را اضافه کنم به جملات ردیف شده ذهنت ..

سال پنجاه و هفت .. بهشت زهرا ... یک سخنرانی و ......
پاسخ:
و.......................
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 14 اردیبهشت 1395 ساعت 15:42
اقیانوس . . .
هر چند پهناور است . . .
پایانی دارد . . .
قطره . . .
هر چند کوچک است . . .
آغازی دارد . . !؟
پاسخ:
بسیار زیبا و تامل برانگیز
امتیاز: 0 0
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.