پرنده مردنی است پرواز را به خاطر بسپار

دوشنبه 3 خرداد 1395 ساعت 12:20


نمیتوانم بمیرم 


دستانم هنوز بوی عاشقانه هایت را میدهند


و گوشهایم پراز عطر قصه های توست


باید یکبار دیگر تورا مرور کنم 

نظرات (12)
پنج‌شنبه 27 خرداد 1395 ساعت 14:29
مرد فقیری از خدا سوال کرد:

چرا من این‌قدر فقیر هستم؟!

خدا پاسخ داد:

چون یاد نگرفته‌ای که بخشش کنی!

مرد گفت:

من چیزی ندارم که ببخشم؟

خدا پاسخ داد:

دارایی‌هایت کم نیست!

یک صورت، که می‌توانی لبخند بر آن داشته باشی!

یک دهان، که میتوانی با آن از دیگران تمجید کنی و حرف خوب بزنی!

یک قلب، که میتوانی به روی دیگران بگشایی

و چشمانی که میتوانی با آنها به دیگران با نیت خوب نگاه کنی!

به دارایی‌هایمان بیشتر توجه کنیم
پاسخ:
جالب بود
امتیاز: 0 0
دوشنبه 10 خرداد 1395 ساعت 23:08
بی خیال تمام هیاهوی اطراف

بر ساحل زندگی قدم می زنم

بی خیال فکر تو

دنیای خود را نقاشی می کنم

بی خیال تمام آنچه باید باشد

نگین عشق را بر انگشت خود می آویزم

بی خیال همه رفت ها

به داشته های خود دل می بندم

اما

بگذار قدم بزنم...

قدم هایی سرشار از احساس بر ساحل زندگی

این روزها...

غروب عشق برای من

حیات دوباره خورشید

در آنسوی آسمان بودن ها؛ بر ساحل زندگیست!

نسیم دریا بر لبانم می نشیند

با خود می اندیشم

گویا

عشق در همین حوالی ست...

و باز می گویم

شاید

تا غروب عشق

نیمروزی باقی ست...
پاسخ:
خیلی خیلی زیبا بود سپاس از انتخابتان
امتیاز: 0 0
یکشنبه 9 خرداد 1395 ساعت 14:15
یک نفر قلب تو را بی سحر و جادو می برد
بی گمان من می شوم بازنده و او می برد

اشک می ریزم و می دانم که چشمان مرا
عاقبت این گریه های بی حد از سو می برد

آنقدر تلخم که هر کس یک نظر میبیندم
ماجرا را راحت از رفتار من بو می برد

من در این فکرم جهان را می شود تغییر داد
عاقبت اما مرا تقدیر از رو می برد

یک نفر از خواب بیدارم کند دارد کسی
با خودش عشق مرا بازو به بازو می برد

"الهام دیداریان"
پاسخ:
امتیاز: 0 0
یکشنبه 9 خرداد 1395 ساعت 09:07
سلام...

به شبنمی‌ می‌ماند آدمی
و عمر چهل روایتش،
به لحظه رویت نور
بر سطح سبز برگی
می‌لغزد و بر زمین می‌چکد....
تا باری دیگر
و کی و چگونه؟ و کجا؟

حسین پناهی

از حضور ونظر زیبای شما مهربان بی نهایت سپاسگزارم...


پاسخ:
حسین پناهی را دوست داشتم از همان ابتدا که نوشته هایش را خواندم و بازیش را در تئاتر دیدم دلم میگیرد وقتی یادم میاید در تنهایی د رخانه اش مرد و تازه بعد از مرگش مردم برا ی با کلاس شدن حسین پناهی را روی صفحه های مجازیشان گذاشتند. سپاس از انتخاب زیبایتان
امتیاز: 0 0
شنبه 8 خرداد 1395 ساعت 22:46
یکی هر چه داشت و نداشت به طوفان سپرد . . .
یکی آبرویش را به هیچی سپرد . . .
یکی با هوس هر چه بود .. شکست . . .
یکی هم نشست و به غصه شکست . . .
دروغ شد عین حرف راست . . .
ندونستن این جاده بی انتهاست . . .
دیگر فراموش کردند کی هستند . . .
دیگر فراموش کردند اشتباه از کجاست . . .
یکی با احساسش دیوانه وار رفت . . .
یکی هم مسیرش را وارونه رفت . . .
عجب حسرتی شد برای همه . . .
چه روزای خوبی که رفت از همه . . .
نشستیم و گفتیم خدا خاست . . .
ولی این بهانه ست حقیقت کجاست . . .
به جای خود فریبی که تقدیر ماست . . .
حقیقت همه این بود که تقصیر ماست . . .
از ماست که بر ماست . . .
گم شدیم و پیداست . . .
که این نفرت و اندوه . . .
از سردی دلهای ماست . . !؟
پاسخ:
افسوس
امتیاز: 0 0
جمعه 7 خرداد 1395 ساعت 10:22
سلام ...

با داستان ام اس به روزم ومنتظر شما ممنونم...
پاسخ:
درود سپاس که با خبر کردید.
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 6 خرداد 1395 ساعت 23:40
زندگی زیباست ...
زشتی ‌های آن تقصیر ماست
در مسیرش هرچه نازیباست ...
آن تدبیر ماست
زندگی آب روانی است ...
روان می‌گذرد
آنچه تقدیر من و توست ...
همان می ‌گذرد
پاسخ:
زندگی زیباست کاش آدمها هم زیبا بودند کاش میفهمیدند که زود تمام میشود این فرصت
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 5 خرداد 1395 ساعت 18:13
آسان است برای من
که خیابان‌ها را تا کنم
و در چمدانی بگذارم
که صدای باران را به جز تو کسی نشنود
آسان است
به درخت انار بگویم
انارش را خود به خانه‌ی من آورد
آسان است
آفتاب را
سه شبانه روز، بی‌آب و دانه رها کنم
و روز ضعیف شده را ببینم
که عصا زنان از آسمان خزر بالا می‌رود
آسان است
که چهچه‌ی گنجشک را ببافم
و پیراهن خوابت کنم
آسان است برای من
به شهاب نومید فرمان دهم که به نقطه‌ی اولش برگردد
برای من آسان است
به نرمی آب‌ها سخن بگویم و دل صخره را بشکافم
آسان است ناممکن‌ها را ممکن شوم
و زمین در گوشم بگوید ((بس کن رفیق))
اما
آسان نیست معنی مرگ را بدانم
وقتی تو به زندگی آری گفته‌ای
پاسخ:
نمیدونم چرا یاد این ترانه افتادم
کوه رو میذارم رو دوشم رخت هر جنگ رو می‌پوشم
موج رو از دریا می‌گیرم شیره سنگ رو می‌دوشم
میارم ماه رو تو خونه می‌گیرم باد رو نشونه
همه خاک زمین رو می‌شمارم دونه به دونه
اگه چشم‌هات بگــــن آره
هیچکدوم کاری نـــداره
اگه چشم‌هات بگــــن آره
هیچکدوم کاری نـــداره
دنیا رو کولم می‌گیرم روزی صد دفعه می‌میرم
می‌کنم ستاره‌ها رو جلوی چشم‌هات می‌گیرم
چشم‌هات حرمت زمینه یه قشنگ نازنینه
تو اگه می‌خوای نذارم هیچکسی تو رو ببینه
اگه چشم‌هات بگن آره
هیچکدوم کاری نــــداره
اگه چشم‌هات بگن آره
هیچکدوم کاری نـــداره
چشم ماه رو در میام یه نوردبون میارم
عکس چشمت رو می‌گیرم جای چشم اون می‌ذارم
آفتاب رو برش می‌دارم واسه چشمات در می‌ذارم
از چشم‌هات آینه می‌سازم با خودم برات میام
اگه چشم‌هات بگن آره
هیچکدوم کاری نــــداره
اگه چشم‌هات بگن آره
هیچکدوم کاری نـــداره
اگه چشم‌هات بگن آره
هیچکدوم کاری نــــداره

(رضا عطائی)
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 4 خرداد 1395 ساعت 22:55
آنان که کهن شدند و آنان که نوند
هریک به مراد خویش لختی بدوند
این کهنه جهان به کس نماند جاوید
رفتند و رویم و دیگر آیند و روند ...

“خیام”
پاسخ:
پس لااقل کمی فقط کمی انسان باشیم
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 4 خرداد 1395 ساعت 15:01
سلام و درود

باید یکبار دیگر تورا مرور کنم .......................

مانا باشید
پاسخ:
امتیاز: 0 0
دوشنبه 3 خرداد 1395 ساعت 23:33
باز باران،
با بهانه،
با نواهای فراوان
می‌خورد بر پشت شیشه

من در آن تاریکی شب
خیره مانده
پشت شیشه
سایه‌ها لرزان و ترسان

یادم آرد روز باران:
رفتی از پیشم چه غمگین
سرد و سنگین
سوی فرداهای پنهان

من جوانی بیست ساله
شاد و سرخوش
خام و مدهش
مست و پر راز و رمنده

با دو بال چون فرشته
می‌پریدم همچو جادو
می‌شنیدم از لب تو،
قصه‌های عاشقانه

هر چه می‌گفتی تو ای یار
بود زیبا و فریبا
شاد بودم
با سرودت می‌سرودم

ای دریغا، بس دریغا
«آسمان گردید تیره»
بسته شد درهای رویا
ریخت کاخ آرزوها

من رها گشتم در این سو
تو گریزان از فرا سو
ساعت دیوانه نالان
قطره‌های تیز باران

من بماندم پشت شیشه
خیره بر دنیای تیره
دل پریشان، چشم گریان

اندک اندک باد پیچید
برد این ابر پریشان
وز پس آن تیره دنیا
گشت خورشیدم نمایان

بس دلارا بود دنیا
وه چه زیبا بود دنیا!
مست از عطر جوانی
گشت دنیایم فسانه

«بشنو از من کودک من»
همدم خوب و فریبا
گر نباشد همره تو وقت باران
نیست زیبا، نیست زیبا، نیست زیبا
پاسخ:
بسیار زیبا سپاس گرامی
امتیاز: 0 0
دوشنبه 3 خرداد 1395 ساعت 12:42
ای سـرو نـاز حُـسـن کــه خـوش می‌روی بـه نـاز

عـشّــاق را بـه نــاز تــــو هـر لـحـظـه صــد نـیـــاز

فـرخـنــده بـاد طـلـعـــت خـوبـت کـــــــــــه در ازل

بُــبـْْـریـده‌انــد بــر قــــد ســروت قـبــــای نـــــــــاز

آن را کـــه بـــــوی عـنــبــر زلـف تـــــــو آرزوســـت

چـون عــود گـو بـر آتـش ســودا بـســوز و ســـــاز

پــروانـه را ز شـمـع بـُـوَد ســـــــــوز دل ، ولــــــی

بـی شـمـع عـارض تـــو دلـــــم را بُـــوَد گـُـــــــداز

صـوفی که بی تـو تـوبـه ز مِیْ کــرده بـود ، دوش

بـشـکـسـت عـهـد چـون در مـیـخـانـه دیــد بــــاز

از طــعــنـــه‌ی رقــیــب نــگـــــردد عــیـــار مـــــن

چــون زر اگـــر بــرنـــد مــــرا در دهــــــــان گـــــاز

دل کـز طـواف کـعـبـه‌ی کـویـت وقــوف یــــــافــت

از شـــوق آن حــــریــم نـــدارد ســـــــــــرِ حـجـاز

هر دم به خون دیـده چه حاجت وضو ؟ چو نیست

بــی طــــاق ابــــــــروی تـــــو نــمـــــاز مـرا جـواز

چــون بــــاده بــر ســر خـُـم رفـت کـف‌زنــــــــــان

حــافـــــظ کـه دوش از لـب سـاقـی شـنـیـد راز

"حافظ"
پاسخ:
امتیاز: 0 0
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.