پرنده مردنی است پرواز را به خاطر بسپار

شنبه 12 تیر 1395 ساعت 15:35

می رنجم از نبودنت


دستانم بوی کلافگی میدهند


حصارهای تردید


کلامهای گنگ


و ز وزهای بیشمار


دور میشوم از تو


گاهی به جلو


گاهی به عقب


این روزها در عشق تو در جا میزنم

نظرات (10)
شنبه 2 مرداد 1395 ساعت 17:37
گاهی همین رنجش هم زیباست وقتی از دید عشق بهش نگاه کنیم

درود
پاسخ:
سپاس از توجهتان گرامی
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 30 تیر 1395 ساعت 22:26
چه آغوشمان پر باشد از حضور هم ! چه جمجمه هایمان لبریز از خواب وصال ... چه سود که هرگز همدیگر را نخواهیم شناخت ...

خشکی یعنی دریا ...
پاسخ:
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 30 تیر 1395 ساعت 12:38
عابد و عالم

صاحبدلى به مدرسه آمد زخانقاه

بشکست عهد صحبت اهل طریق را

گفتم میان عابد و عالم جه فرق بود

تا اختیار کردى از آن این فرق را؟

گفت آن گلیم خویش بدر میبرد ز موج

وین جهد میکند که بگیرد غریق را
پاسخ:
فکر کنم الان دیگه خبری از کسی که بخواد غریق را نجات بده نباشه همه فکر نجات خودشونن
امتیاز: 0 0
دوشنبه 21 تیر 1395 ساعت 09:00
باز
از کوچه گذشتم
و
بدنبال تو گشتم
اما !
جز رد پایت
چیزی بر سنگ فرش کوچه
نیافتم ...

" بهرام-ط "
پاسخ:
امتیاز: 0 0
یکشنبه 20 تیر 1395 ساعت 16:45
و انسان با یک کلمه سقوط می کند و با یک کلمه به معراج می رود:
کلمه می تواند
تو را مشتاق کند مثل"دوستت دارم"
تو را ویران کند مثل "از تو بیزارم"
تو را تلخ کند مثل "خسته ام"
تو را سبز کند مثل "خوشحالم"
تو را زیبا کند مثل. "سپاسگزارم"
تو را سست کند مثل. "نمی توانم"
تو را پیش ببرد مثل. "ایمان دارم"
تو را خاموش کند مثل. "شانس ندارم"
کلمه می تواند تو را آغاز کند مثل:
از همین لحظه شروع میکنم،
ازهمین نقطه تغییر میکنم،
ازهمین دم یک طرح نو میزنم،
می توانم..
می خواهم..
می شود...
پاسخ:
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 17 تیر 1395 ساعت 10:45
باز باران،
با بهانه،
با نواهای فراوان
می‌خورد بر پشت شیشه

من در آن تاریکی شب
خیره مانده
پشت شیشه
سایه‌ها لرزان و ترسان

یادم آرد روز باران:
رفتی از پیشم چه غمگین
سرد و سنگین
سوی فرداهای پنهان

من جوانی بیست ساله
شاد و سرخوش
خام و مدهش
مست و پر راز و رمنده

با دو بال چون فرشته
می‌پریدم همچو جادو
می‌شنیدم از لب تو،
قصه‌های عاشقانه

هر چه می‌گفتی تو ای یار
بود زیبا و فریبا
شاد بودم
با سرودت می‌سرودم

ای دریغا، بس دریغا
«آسمان گردید تیره»
بسته شد درهای رویا
ریخت کاخ آرزوها

من رها گشتم در این سو
تو گریزان از فرا سو
ساعت دیوانه نالان
قطره‌های تیز باران

من بماندم پشت شیشه
خیره بر دنیای تیره
دل پریشان، چشم گریان

اندک اندک باد پیچید
برد این ابر پریشان
وز پس آن تیره دنیا
گشت خورشیدم نمایان

بس دلارا بود دنیا
وه چه زیبا بود دنیا!
مست از عطر جوانی
گشت دنیایم فسانه

«بشنو از من کودک من»
همدم خوب و فریبا
گر نباشد همره تو وقت باران
نیست زیبا، نیست زیبا، نیست زیبا
پاسخ:
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 16 تیر 1395 ساعت 11:54
سخن از ماندن نیست ،
من و تو رهگذریم ،
راه ...
طولانی و پر پیچ و خم است ،
همه باید برویم تا افقهای وسیع ،
تا آنجا که ...
محبت پیداست و شاید اینجا سر آغاز بودن است
و من و تو و هیاهوئی در شهری سبز و آبی و خاکستری
ما می گریزیم شاید از بودن
شاید از ماندن
شاید از رفتن
جز هراس ما را چه باید
من و تو رهگذریم
به فردا بیندیش
به طلوعی دیگر ...
و به آغازی دوباره و ما گشاینده ی راهیم ...
لغزش صبر مداومت
ولی ...
بدان و باور کن
اینجا بدون شک آغاز بودن ماست .....
پاسخ:
امتیاز: 0 0
دوشنبه 14 تیر 1395 ساعت 22:12
و روزگاری . . .
که بی عشق سر شود . . !!

پاسخ:
که نمیشود
امتیاز: 0 0
دوشنبه 14 تیر 1395 ساعت 22:11
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
سلطان جهانم به چنین روز غلام است

گو شمع میارید در این جمع که امشب
در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است

در مذهب ما باده حلال است ولیکن
بی روی تو ای سر و گُل اندام حرام است

گوشم همه بر قول نی و نغمه ی چنگ است
چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است

در مجلس ما عطر میامیز که ما را
هر لحظه ز گیسوی تو خوشبوی مشام است

از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر
زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است

تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است
همواره مرا کنج خرابات مقام است

از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است
وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است

میخواره و سرگشته ور ندیم و نظر باز
وان کس که چو ما نیست درین شهر کدام است

با محتسبم عیب مگویید که او نیز
پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است

حافظ منشین بی می و معشوق زمانی
کایّام گل و یاسمن و عید صیام است

"حافظ"
پاسخ:
امتیاز: 0 0
شنبه 12 تیر 1395 ساعت 19:29
چـــــون زلف را طراز بناگـــــوش می کنی
مهتاب را ز رشـــــــک سیه پوش می کنی

گــــیرم که نام من ز لبت محو گشت و مرد
یاد مرا چگــــــــونه فـــــراموش می کنی؟

آغــــــوش من به روی اجل باز مانده است
ای مه تو با که دست در آغوش می کنی؟

طـــــوفان خــون و دود و دل و موج اشکها
این است ســرگذشتم اگر گوش می کنی

ساقی، حــدیث باده بغیر از فســانه نیست
افسون چشم توست که مدهوش می کنی

ســــرمایه ی وجـــــــود به تاراج می دهی
یغمای جان و دین و دل و هــوش می کنی

در تنگـــــنای خـــــون به غزل های آتشین
ای دل حدیث آن لب خــــــاموش می کنی

«بهادر یگانه»
پاسخ:
امتیاز: 0 0
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.