پرنده مردنی است پرواز را به خاطر بسپار

دوشنبه 11 مرداد 1395 ساعت 16:54

سالهاست این لبخند لعنتی


میخکوب شده بر صورتم 


مثل لبخند یک دلقک 


پر از ساعتهای خالی بی کسی


مثل صورتک حک شده در خیال یک زندانی


با خیال آزادی

نظرات (9)
یکشنبه 31 مرداد 1395 ساعت 12:02
درود
ممنونم از حضور و نظرتون
خوندم
زیبا نگاشتید
هماره انوشه بزی
پاسخ:
امتیاز: 0 0
شنبه 30 مرداد 1395 ساعت 23:03
ﮔﻮﯾﻨﺪ ﺯ ﭘﯿﻤﺎﻧﻪ ﻧﻨﻮﺷﯿﺪ ، ﺣﺮﺍﻡ ﺍﺳﺖ
ﻫﺮ ﮐﺲ ﮐﻪ ﺑﻨﻮﺷﺪ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺩﺍﺭ ﻣﻘﺎﻡ ﺍﺳﺖ

ﻣﺎ ﺩﻭﺵ ﺑﻪ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﯼ ﻋﺸّﺎﻕ ﺑﺮﻓﺘﯿﻢ
ﺩﯾﺪﯾﻢ ﮐﻪ ﻣﺴﺘﯽ ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﮐﯿﺶ ﻭ ﻣﺮﺍﻡ ﺍﺳﺖ

ﮔﻔﺘﯿﻢ ﺑﻪ ﭘﯿﻤﺎﻧﻪ ﭼﻪ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﺴﺘﯿﺪ ؟
ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺷﺮﺍﺏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﯾﺎﺭ ﺑﻪ ﮐﺎﻡ ﺍﺳﺖ

ﮔﻔﺘﯿﻢ ﭼﺮﺍ ﯾﺎﺭ ﺑﺸﺪ ﺳﺎﻏﺮ ﻣﺴﺘﺎﻥ ؟
ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﺴﺘﯽ ﺳﺒﺐ ﻋﺸﻖ ﻣﺪﺍﻡ ﺍﺳﺖ

ﮔﻔﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺍﺯﻋﺸﻖ ﭼﻪ ﺁﯾﺪ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ؟
ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﺑﺮﺩﻝ ﻋﺸﺎﻕ ﻃﻌﺎﻡ ﺍﺳﺖ

ﮔﻔﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺩﻭﺯﺥ ﺷﻮﺩ ﺁﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﻋﺸﺎﻕ
ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎﯼ ﺳﻼﻡ ﺍﺳﺖ

ﻣﺎ ﻧﯿﺰ ﺷﺪﯾﻢ ﺍﺯ ﭘﯽ ﺁﻥ ﺟﺎﻡ ﻭ ﺷﺮﺍﺑﺶ
ﺯﯾﺮﺍ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﻘﺼﺪ ﭘﯿﻤﺎﻧﻪ ﻭ ﺟﺎﻡ ﺍﺳت

"مولانا"
پاسخ:
امتیاز: 0 0
شنبه 30 مرداد 1395 ساعت 20:10
لبخند بزن به زندگی...!
لبخند بزن به نسیمی که مدام نوازشت می کند .
و به بلبلانی که با حس وشوقی وصف ناپذیر برایت ترانه ای عاشقانه سر می دهند.
لبخند بزن به دیروزی که خوش بود و به امروزی که زیباست و به فردایی که رویایی خواهد بود.
لبخند بزن به آسمانی که برای لطافت زمین زیر پایش، اشک شوق جاری می سازد.
لبخند بزن به شقایق ها، نیلوفر های آبی و نرگس ها…..
لبخند بزن به تمام گلهای عالم که از زمینی سخت می رویند و جهان را زیبا میسازند.
لبخند بزن به خدایی که با نعمتهایش، لبخند را میهمان لبهایت می کند.

iلبخند عشق هماره آجین زندگیتان
پاسخ:
چه حس خوبی ممنونم دلارام جان
امتیاز: 0 0
جمعه 29 مرداد 1395 ساعت 22:19
زندگی . . .
بخش به اجباری هم دارد . . .
درست است آدمی با اراده و اختیار است ، اما گاهی به اجبار باید زندگی کند و مسیر حال و آینده اش را رقم بزند .. بمانند ازدواج ، کار و شغل داشتن ، روابط فردی و اجتماعی .. اما جور نشدن موقعیت و موانع احتمالی بوجود آمده ، باعث دلسردی و یأس در زمانهای از زندگی می شود که نگرانی بر آن نیست زیرا که این نیز بگذرد . . !؟
پاسخ:
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 26 مرداد 1395 ساعت 11:37
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون

شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون

چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون

چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم
که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون

"مولوی"
پاسخ:
امتیاز: 0 0
دوشنبه 25 مرداد 1395 ساعت 12:29
درود
به تاخیر به روزم
دعوتید
هماره انوشه بزی
پاسخ:
امتیاز: 0 0
شنبه 23 مرداد 1395 ساعت 11:10
ما در این بازی همه بازیگریم
آینه دار غم یکدیگریم
پاسخ:
شکسپیر گفته است :
دنیا صحنه تاتر است
و باقی همه اش نقش است
خروج و ورود ها معین است
هر کس بازی خود را می کند
و پرده در لحظه موعود فرو می افتد
امتیاز: 0 0
جمعه 22 مرداد 1395 ساعت 01:13
خنده ات از تـــــــــــهِ دل ، نازنینم.....
پاسخ:
ای جانم فدای شما مهربون دوست داشتنی
امتیاز: 0 0
دوشنبه 18 مرداد 1395 ساعت 12:33
پسر بچه فقیری وارد کافی شاپ شد و پشت میز نشست...
خدمتکار برای سفارش گرفتن به سراغش رفت ، پسر پرسید ، بستنی شکلاتی چند است؟!
خدمتکار گفت 50 سنت..!
پسرک پول خردهایش را شمرد بعد پرسید بستی معمولی چند است؟!
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده ای نیز بیرون کافی شاپ منتظر بودند ، با بی حوصلگی گفت ، 35 سنت.
پسرک گفت برای من بستنی معمولی بیاورید.
خدمتکار با بی حوصلگی یک بستنی از ته مانده های بستنی های دیگران آورد و صورتحساب را به پسرک داد و رفت.
پسرک بستنی را تمام کرد ، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوق پرداخت کرد و رفت.
هنگامی که خدمتکار برای تمیز کردن میز رفت گریه اش گرفت ، پسر بچه روی میز در کنار بشقاب خالی 15 سنت انعام گذاشته بود در صورتی که می توانست بستنی شکلاتی بخرد..!
شکسپیر زیبا می گوید :
بعضی بزرگ زاده می شوند ، برخی بزرگی را بدست می آورند و بعضی بزرگی را بدون اینکه بخواهند با خود دارند...
پاسخ:
بله کاملا درسته
امتیاز: 0 0
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.