پرنده مردنی است پرواز را به خاطر بسپار

چهارشنبه 27 بهمن 1395 ساعت 09:56

خسته شدم شاید خیلی زود اما این یک واقعیته  که از دست خودم خسته شدم. یک حصار بزرگ کشیدم دور خودم حضور آدمها را کم کردم از زندگیم.  همینجور دارم به حذف کردن و اضافه نکردن ادامه میدم. شاید  این بهترین روش برای آرامش من باشه اما نیست خودم میدونم که نیست. نمیدونم بعضی ها چجوری اینقدر راحت آدمها را پذیرا میشوند اما من نه! یک وقتایی به خودم میگم دیگه بسه کافیه بزار آدمها راحت بیایند و بروند تو هم راحت باش اما نمیشود که نمیشود. آدمی را خیلی دوستش داشتم از خودم دورش کردم تو ذهن خودم نابودش کردم سعی کردم دیگر هیچ کجای ذهن من پرسه نزند. چرا؟ خوب چون نباید میبود باید میرفت و من موفق شدم .احمقانه است اما افتادم به جان خودم  به جان روحم . نمیدانم چرا همه بحرانهایشان را پشت سرمیگذارند ومیروند  اما من همچنان بحرانهایم را با خودم حمل میکنم خیلی هم قاطع!!!! 


نظرات (7)
سه‌شنبه 24 اسفند 1395 ساعت 12:29
بنام خدا و با میلیونها سلام و احترام خدمت خوبان خیلی خوب
؛خودشان می روند و بحرانهایشان را جا می گذارند؛
راست گفتی و می دانی که رنج ما از آنها و بود و نبودشان نیست از وابستگی روح و روانمان به آنهاست و سخت اینکه خیلی عمیق و صادقانه دوست داری و وابسته می شوی و آنها نه!
خیلی مواظب خودت باش و همان گل همیشه خوشبوی اطرافیانت باش.
ببین چه خوب و مدام دوست دارند و وابسته اند مهر و ناز تو را.
فرشته مهر و عشق و وفا برایشان باش و حتی اگر مانند من تنها و غمزده ماندی. باز همان خوب خوبان بمان که قیمت خوبیهای تو بیش از این همه دیگران است. ارادتمند همیشگی خوبیهای شما
پاسخ:
سلامت باشید شما همیشه به من لطف دارید
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 19 اسفند 1395 ساعت 11:42
دل من دیر زمانی ست که می پندارد
دوستی نیز گلی ست…مثل نیلوفر و ناز
ساقه ی ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگ دل است آنکه روا می دارد
جان این ساقه ی نازک را دانسته بیازارد
در زمینی که ضمیر من و توست
از نخستین دیدار ؛ هر سخن هر رفتار
دانه هایی ست که می افشانیم؛ برگ و باری ست که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش مهر است
گر بدان گونه که بایست به بار آید
زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید
آنچنان با تو درآمیزد این روح لطیف
که تمنای وجودت همه او باشد و بس
بی نیازت سازد از همه چیز و همه کس
زندگی گرمی دل های به هم پیوسته است
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز
عطر جان پرور عشق؛ گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان خرج می باید کرد
رنج می باید برد… دوست می باید داشت
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد ...
پاسخ:
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت 21:45
آرامش یک حس درونی ست که باید ایجاد گردد و هیچ کس جز خود شخص قادر بر اجرای آن نیست . . !!
دیگران ، دیگران هستند و حضور کم رنگ یا پُر رنگ آنان بسته به اجازه ما به ورود زندگیمان دارد .. این ما هستیم که تعیین کننده ایم نه دیگران . . !!؟؟

زندگی . . .
جز خود خواستهء اندیشه های ما نیست . . !!


پاسخ:
دقیقا
امتیاز: 0 0
جمعه 29 بهمن 1395 ساعت 17:49
گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید
نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی
بلکه ببینی چه کسی برای دیدنت
دیوار را خراب میکند

ژان پل سارتر
گل:

درود بر شما دلنوشته ی دلنشینی بود دوست عزیز
مانا باشید
پاسخ:
درود گرامی سپاس از حضورتان
امتیاز: 0 0
جمعه 29 بهمن 1395 ساعت 00:58
سلام

تنها راه مقابله با مشکلات زندگی، زندگی است !

بیشتر از این چیزی ندارم برا گفتن ...
پاسخ:
زندگی خوبه
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 27 بهمن 1395 ساعت 14:56
پاسخ:
شما عزیز دل کی هستی نازنین من دوست دارم هوارتا
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 27 بهمن 1395 ساعت 10:49
گاهی یک سطر نوشته ، یک خط حرف و یا حتی لبخندی کوتاه که در آنی از زمان تعبیر میشود به بی راهی ، به تحقیری به ریشخندی و شاید اینها میشود سر آغاز نفرتی ، خشمی بغضی و عملی ناراست شکل میگیرد .راهی ناراست انتخاب میشود و تفکری ناراست میشود سنگ محک تفکری که برای مدتهایی شاید طولانی میشود سنک ارتباط ..
خشم عازضه ای هست که تنها به مرهم صبر آرام میگیرد که اگر جسورانه حمایت شود، حاصلی جز ندامت و نفرت و مغلطه ندارد.
و سکوت اولین رفتار صحیح در واکنش به خشم ...
آنکس که درنده میشود تنها زمانی به تو آسیب میزند که آماده رزمی عجولانه میشوی چرا که فرصت اندیشه محدود و تعدد اشتباهات بیش میگردد..

نازنین بانو این پست و نوشته ات را هرچند در کامنتی نقض و ظاهر کلمات رد کردم اما با پوست و استخوان احساسش نمودم.. گاهی دوست داری خودت را حصار رندی کنی و در سکوتی محض فرو روی .. گاهی سرت سنگین است و دلت غمین .. میفهمم تورا
میفهمم که دیگر آدمها احوالپرسی ها و خنده ها حالت را خوب نمیکند .. میفهمم ... بیا که برویم از این ولایت من و تو !
پاسخ:
کاملا موافقم برویم تو دست منو بگیر و من دامن تو
امتیاز: 0 0
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.